الشيخ علي الكوراني العاملي ( مترجم : ژرفا )

44

نبرد جمل ( فارسى )

خدا را خواه به شما و خواه ديگران وانهم . و اما اين كه قاتلان عثمان را بكشم ، اگر امروز كشتن ايشان بر من لازم است ، همان ديروز آنان را مي‌كشتم . حق شما بر من اين است كه اگر از من بيم ورزيديد ، امانتان بخشم و اگر من از شما بيم ورزيدم ، تبعيدتان كنم . » وليد برخاست و نزد يارانش رفت و با آنان سخن گفت . سپس ايشان با اظهار دشمنى و مخالفت‌پراكني ، از آن جمع جدا شدند . ( شرح نهج‌البلاغه ، 7 / 38 ؛ تاريخ يعقوبي ، 2 / 167 ) از آن پس ، اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) به كارگزارش در مدينه ، سهل بن حنيف ، نوشت كه مانع حركت كسانى كه مي‌خواهند به سوى معاويه بگريزند ، نشود : به من خبر رسيده كه مردانى از پيرامون تو پنهانى به سوى معاويه رهسپار مي‌شوند . از اين كه تعداد ايشان از ياران تو كم مي‌شود و يارى آنان از تو سلب مي‌گردد ، اندوه مخور ! در گمراهى آنان و شفاى خاطر تو ، همين بس كه ايشان از هدايت و حق گريختند و به سوى كوردلى و نادانى شتافتند . آنان اهل دنيا هستند و به آن روى آورده ، به دنبالش روانند . عدالت را شناختند و ديدند و شنيدند و دريافتند و دانستند كه مردم در پيشگاه ما ، در حق ، برابرند . پس گريختند تا خود را به ويژه‌خواهى برسانند . از رحمت خدا دور باشند و لعنت بر آنان باد ! به خدا سوگند ! آنان از ستم نگريخته و به عدالت نپيوسته‌اند . اميدواريم خداوند در اين كار ، دشوارش را بر ما آسان و ناهموارش را بر ما هموار نمايد ؛ ان شاء اللّه . ( نهج‌البلاغه ، 3 / 132 ) اين از ويژگي‌هاى اميرالمؤمنين ( عليه السلام ) است كه بر خلاف ديگران ، به مخالفان خود آزادى مي‌بخشد . از عبدالله بن عمر خواستند كه همراه آنان حركت كند ؛ اما وى نپذيرفت ابن‌اعثم گويد : طلحه و زبير نزد عبدالله بن عمر آمدند كه آن هنگام در مكه اقامت داشت . به وى گفتند : « اى ابوعبدالرحمن ! عايشه در اين ماجرا بيمناك گشته و تصميم دارد به سوى بصره حركت كند . پس تو نيز با ما حركت كن و ما نيز به تو اقتدا مي‌كنيم ؛ زيرا براى اين كار سزاوارتري . » زبير به وى گفت : « اى ابوعبدالرحمن ! به آغاز كار ما درباره عثمان و بيعت ما با علي ، ننگر ؛ بلكه به پايان كار ما نظر كن ! ما در اين حركت ، تنها